

هرتکف[hertkof] : اسم خاص
باز صدای سرد زوزه های تاریخ را در گوش های کر شده از فریادهای تازیانه خوردگان ابدیت را میشنویم که به تنهايیمان گواهی میدهند. باز آه کشیدهی کودکان زخم خورده از ترکهی اربابانشان را ميشنویم که لرزه بر اندام زمين میاندازند و آیا گواهی بر این سیاهیی که چون هالهایی از مرگ ما را فرا گرفته هست؟
آری! جواب تلخ این پرسش که انعکاس چروک خوردهی آن را میتوان بر پهنهی چهرهی پیرزن هیزم به دوشی که قوط لایموطشان را به افروختن آتش کاخهای زمردین مدیوناند و پای برهنهشان را به پاشویهای طلایی، دید. ردپای جادهی بیانتهای این باتلاق را میتوان تا روز ازل پی گرفت و صدای کوفته شدن سنگ سرخی بر سر سبزی را شنید ک رجز میخواند آیی! سرهای سرخگین نشده، این داستان را آیا پایانی خواهد بود؟
آدمهایی ک شما برایشان مهم هستید و غیر آنها.
آدمهایی ک شما برایشان مهم هستید دو دسته هستند، آدمهایی ک خیر شما را میخواهند و غیر آنها.
آدمهایی ک خیر شما را میخواهند دو دسته هستند، یا بیشعورند و یا غیر آنها.
آنهایی ک بیشعور هستند دو دستهاند، یا شما آنها را میشناسید و یا نمیشناسید.
آنهایی را ک میشناسید دو دستهاند، یا آنها را دوست دارید و یا ندارید.
آنهایی را ک دوست دارید دوستهاند، یا جنس مخالفند و یا غیر آن.
آنهایی ک جنس مخالفند دو دستهاند، یا ب عنوان همسر میخواهیدشان و یا نه.
با آنهایی ک ب عنوان همسر میخواهیدشان هیچوقت ازدواج نکنید ..
دخترک بیچاره ک میانهی راه مزدوج شدنش را گرفته بودند ب هر دلیل مسخرهایی ک نامش را عرف میگذارند کنارهیی خزیده بود و ب آیندهی نامعلومش فکر میکرد. مادر تنها و عبوسش وردنهی چوبیش را روی خمیر ب تندی میکشید و دستان خمیریش را ب سختی ب تن نرم خمیر میکوبید. برادر پشمالوی اخموی غرغرو گوشهایی کز کرده بود و ب چشمان تر خواهرش خیره شده بود درحالی ک ب فکر روزهای سخت پیشرویش بود. پدر ک موتور قراضهش را بعد از سالها تعمیر کرده بود؛ بدون بنزین کافی روشن کرده و بنای خروج داشت.
زمین ک بار غم این جماعت را ب دوش میکشید لرزهیی ب خود داد و سردیش را دَر کرد. چشمانش را وقتی باز کرد ک خانه بر سر خانواده آوار بود و دستان خمیری مادر تنها بیرون مانده بود از میانهی انبوهی از سنگ و سیمان.
تایر موتور میچرخید و پدر دستان تکیدهش را ب زمین تکیه داد تا نگاهی ب خانهی ویرانش کند. دستان مادر را ببیند و جای خالی دختر و پسری ک حالا سنگ و گچ و گل جایشان را گرفته بود. پدر لرزید و سردیش را تا اعماق استخوانش کشید.
صدای جماعتی از دور میآمد، پدرانی ک صدایشان را سردیِ اعماق استخوانشان جار میزد ..
روزی که بابام اومد و من رو از بهزیسیتی برد خونه خیلی خوشحال بودم. فکر میکردم که خشبختترین و آلبالوییترین دختر دنیا خودمم.
نبودم
فرداش بابا بهم گفت که کاسه رو از دستش بگیرم و برم چاهارتا چاهارراه پایینتر.
گرفتم.
الان خیلی وقت میشه که دلم هم مثل چشمام برای همیشه خاموش شده..
+ باز کردن جایی ک تیغههای گوشهی پایینی درش ب خون آخرین انگشت پایی ک ب آن اصابت کرده آغشته است جز زنده کردن یاد دردهای دیوانه کننده چیز دیگری شاید نباشد.
;; راستیاتش شیر شدیم دوباره وبلاگ بنویسیم. فی المثل اگر مداوم شیرمان نکنید و ب قوزک پای چپتان هم حساب نکنید ما هم ک انگیزهدانمان خشکیده میشود جمع میکنیم میرویم ب همین سادگی!!
خدا چشمان قهوهایت را ببند ..
اینجا هِرتکُف از خودش و برای خودش مینویسد.