تبليغاتX
Great Hertkof | هِرتکُف کبیر

پنجشنبه چهارم اسفند 1390
ق مثل قابیل

باز صدای سرد زوزه های تاریخ را در گوش های کر شده از فریادهای تازیانه خوردگان ابدیت را میشنویم که به تنهايی‌مان گواهی میدهند. باز آه کشیده‌ی کودکان زخم خورده از ترکه‌ی اربابانشان را ميشنویم که لرزه بر اندام زمين می‌اندازند و آیا گواه‌ی بر این سیاه‌‌یی که چون هاله‌ایی از مرگ ما را فرا گرفته هست؟

آری! جواب تلخ این پرسش که انعکاس چروک خورده‌ی آن را میتوان بر پهنه‌ی چهره‌ی پیرزن هیزم به دوشی که قوط لایموطشان را به افروختن آتش کاخ‌های زمردین مدیون‌اند و پای برهنه‌شان را به پاشوی‌های طلایی، دید. ردپای جاده‌ی بی‌انتهای این باتلاق را میتوان تا روز ازل پی گرفت و صدای کوفته شدن سنگ سرخی بر سر سبزی را شنید ک رجز میخواند آیی! سرهای سرخگین نشده، این داستان را آیا پایانی خواهد بود؟

+ نوشته شده در 18:23 توسط هِرتکُف.
جمعه سی ام دی 1390
درخت
آدم‌ها برای شما ب دو دسته تقصیم می‌شوند:

 آدم‌هایی ک شما برای‌شان مهم هستید و غیر آن‌ها.
آدم‌هایی ک شما برای‌شان مهم هستید دو دسته هستند، آدم‌هایی ک خیر شما را می‌خواهند و غیر آن‌ها.
آدم‌هایی ک خیر شما را می‌خواهند دو دسته هستند، یا بی‌شعورند و یا غیر آن‌ها.
آن‌هایی ک بی‌شعور هستند دو دسته‌اند، یا شما آن‌ها را می‌شناسید و یا نمی‌شناسید.
آن‌هایی را ک می‌شناسید دو دسته‌اند، یا آن‌ها را دوست دارید و یا ندارید.
آن‌هایی را ک دوست دارید دوسته‌اند، یا جنس مخالف‌ند و یا غیر آن.
آن‌هایی ک جنس مخالف‌ند دو دسته‌اند، یا ب عنوان همسر می‌خواهیدشان و یا نه.

با آن‌هایی ک ب عنوان همسر می‌خواهیدشان هیچ‌وقت ازدواج نکنید ..


+ نوشته شده در 11:58 توسط هِرتکُف.
پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
سنگ

دخترک بیچاره ک میانه‌ی راه مزدوج شدنش را گرفته بودند ب هر دلیل مسخره‌ایی ک نامش را عرف می‌گذارند کناره‌یی خزیده بود و ب آینده‌ی نامعلوم‌ش فکر میکرد. مادر تنها و عبوس‌ش وردنه‌ی چوبی‌ش را روی خمیر ب تندی می‌کشید و دستان خمیری‌ش را ب سختی ب تن نرم خمیر میکوبید. برادر پشمالوی اخموی غرغرو گوشه‌ایی کز کرده بود و ب چشمان تر خواهرش خیره شده بود درحالی ک ب فکر روزهای سخت پیش‌رویش بود. پدر ک موتور قراضه‌ش را بعد از سال‌ها تعمیر کرده بود؛ بدون بنزین کافی روشن کرده و بنای خروج داشت.

زمین ک بار غم این جماعت را ب دوش می‌کشید لرزه‌یی ب خود داد و سردی‌ش را دَر کرد. چشمانش را وقتی باز کرد ک خانه بر سر خانواده آوار بود و دستان خمیری مادر تنها بیرون مانده بود از میانه‌ی انبوهی از سنگ و سیمان.

تایر موتور می‌چرخید و پدر دستان تکیده‌ش را ب زمین تکیه داد تا نگاهی ب خانه‌ی ویرانش کند. دستان مادر را ببیند و جای خالی دختر و پسری ک حالا سنگ و گچ و گل جایشان را گرفته بود. پدر لرزید و سردی‌ش را تا اعماق استخوان‌ش کشید.

صدای جماعتی از دور می‌آمد، پدرانی ک صدایشان را سردیِ اعماق استخوان‌شان جار میزد ..

+ نوشته شده در 3:16 توسط هِرتکُف.
یکشنبه هجدهم دی 1390
آلبالویی

روزی که بابام اومد و من رو از بهزیسیتی برد خونه خیلی خوشحال بودم. فکر می‌کردم که خشبخت‌ترین و آلبالویی‌ترین دختر دنیا خودمم.

نبودم

فرداش بابا بهم گفت که کاسه رو از دستش بگیرم و برم چاهارتا چاهارراه پایین‌تر.

گرفتم.

الان خیلی وقت می‌شه که دلم هم مثل چشمام برای همیشه خاموش شده..

+ نوشته شده در 21:54 توسط هِرتکُف.
چهارشنبه چهاردهم دی 1390
باز
+ باز کردن جایی ک تیغه‌های گوشه‌ی بالایی درش ب تارهایی منقش شده ک عنکبوت جهان‌خواری آن را وسیله‌ایی برای استبداد خودش کرده از جهتی مایه‌ی امیدواری‌ست. خانه‌ی هر ظلمی ک خراب شود، خشتی بر خانه‌ی مظلومی‌ست؛ هرکجا ک می‌خواهد باشد.

+ باز کردن جایی ک تیغه‌های گوشه‌ی پایینی درش ب خون آخرین انگشت پایی ک ب آن اصابت کرده آغشته است جز زنده کردن یاد دردهای دیوانه کننده چیز دیگری شاید نباشد.


;; راستیاتش شیر شدیم دوباره وبلاگ بنویسیم. فی المثل اگر مداوم شیرمان نکنید و ب قوزک پای چپ‌تان هم حساب نکنید ما هم ک انگیزه‌دانمان خشکیده می‌شود جمع میکنیم می‌رویم ب همین سادگی!!

+ نوشته شده در 21:0 توسط هِرتکُف.
شنبه بیست و هشتم خرداد 1390
همهَ‌م
نگاه خسته و تاریک من که بر چشمان قهوه‌ایی‌َش می‌افتد، اگر ندزدم‌شان لابد همه‌َم میریزد کف پیاده‌رو، درست جلوی پاهایش. اگر خیلی شانس بیاورم با چکمه‌های‌ش همه‌َم را له نکند. حتا اگر بنشیند و دست‌هایش را با من پر کُند گمان نمی‌کنم بتوانم میان مشت‌هایش جان سالم به در ببرم. خیال می‌کنم که اگر مرا دور بزند تا مرا له نکند به من لطف کرده ولی .. او مرا دور زده!

خدا چشمان قهوه‌ایت را ببند ..

+ نوشته شده در 16:0 توسط هِرتکُف.
جمعه بیست و هفتم خرداد 1390
خودی و غیرخودی
خیلی وقت‌ها پیش دورادور دوستی داشتیم هروقت گذارش به وبلاگ آن‌موقعی‌های من می‌افتاد زیر هزار لفافه می‌فهماند که تو وبلاگ‌نویس خوبی نمی‌شوی. می‌پرسیدم - رُک - چرا؟ می‌گفت: هروقت چیزی از تو می‌خوانم فکر میکنم داری برای خودت حرف می‌زنی، زیر هزار لایه‌یی که فقط خودت می‌توانی کنارشان بزنی.
درست می‌گفت. هروقت برای مخاطب خواستم چیزی بنویسم، ارضاء نمی‌شدم.

اینجا هِرتکُف از خودش و برای خودش می‌نویسد.

+ نوشته شده در 15:23 توسط هِرتکُف.
جمعه بیست و هفتم خرداد 1390
حلال‌خور
+ هر از گاهی انسان‌ها پایِ برهنه‌ی خود را بر گلوی سرونوشت می‌فشارند که رام‌ش کنند، زهی خیال باطل! قهقه‌ی کوبنده سرونشت بر تارک تاریخ نقش بسته آن زمان که پادشاهان از تخت به زیر آمدند و دهقان بیچاره زیر سُمان اسبی له شد. سرنوشت را من لگام گسیخته‌تر از خدا می‌دانم .

+ پاروی قایقی اگر در رودخانه‌ی خروشانی شکست وقتی کروکودیل‌ها سواره‌ها را دوره کرده‌اند جز معجزه چه انتظاری هست؟ و جز مردن به دست کرخت سرنوشت چه در انتظارشان است؟

+ جوان‌هایی به سن و سال من اگر روزی خودشان را از بطالت درنیاورند لاجرم باید حلال‌خور "کار" بشوند. گذشته تابستان‌هایمان را با آتاری گرم می‌کردیم و امروز چشمان‌مان را به دست قیرآلود مانیتورهای فلت می‌دهیم. لاجرم راه اول زندگی را انتخاب کرده‌ایم.

;;   پوزخندی به چهره‌ی بی‌روح سرنوشت تلخ می‌زنم، تخته‌پاره‌ی شکسته‌ی جا مانده از پارو را عصای موسی میکنم و "حلال‌خور" میشوم .. سلام، هرتکُف هستم!
+ نوشته شده در 0:4 توسط هِرتکُف.